سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

و تو فردا می آیی !!!!!!!!

سلام عزیز دلم . خوبی پسرم ؟ دیگه لحظات آخر با هم بودنمونه و یه بغض سنگین راه گلوم رو بسته . دیگه فردا تو دل مامانی نیستی و نمیدونم چرا از حالا من اینقدر دلم گرفته . گلکم خانم دکتر گفت دیگه به صلاح نیست شما بیشتر از این بمونی مثل این که یه چیزی سد راه اومدنت شده ! یه چیزی که منم ازش خبر ندارم .  مامانی خیلی دوست داشتم اولین کسی باشم که می بینمت . خیلی دوست داشتم زمانی که قدم به این دنیا میذاری و وحشت سرتا پای وجود کوچیکت رو میگیره بغلت کنم تا آرامش بگیری . ولی نشد . خواست خدا این نبود .  پسرم قوی باش ! من و باباییت همیشه و همه جا در کنارت خواهیم بود.  دوستت دارم به وسعت دنیایی که خیلی بزرگتر از اینجاست . ...
7 دی 1390

مگه اومدن زوریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام عشقم ! نفسم !  خوبی گلکم ؟  عزیزم دیشب با هم رفتیم دکتر خانوم دکتر گفتن شما دیگه خیلی وقت واسه تشریف فرمایی نداری! و اگه تا سه شنبه خودت با پای خودت نیای مجبوریم چهارشنبه به آلات جبر متوسل بشیم !!!!!!!!!!!  گلکم همه چیز تو ذهنم میگنجید غیر از این . فکر میکردم حداقل تا آخر هفته آینده جاداره واسه اومدن شما.  نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. دلم نمیخواست اینجوری بیای ؟ اما انگاری دیگه من هیچ اراده ای از خودم ندارم. کاش تو این چند روز باقیمونده خودت میومدی پیشمون.  داییییییییییی سعید فکر کنم دیگه تو هم باید بند و بساط و جمع کنی و واسه آخر هفته بیای البته اگه شازده کوچولومون نخواد خودش با ...
4 دی 1390

هفته چهلم

سلام گلکم  خوبی مامانی ؟ طبق سونوگرافی شما الان وسط های هفته چهلمی . داشتم با خودم فکر میکردم چرا اینقدر برای اومدنت عجله دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زود بیای توی این دنیا که چی بشه ؟ فکر کنم تو دلم باشی جات راحت تره . پس هر وقت دوست داشتی بیا !!!!!!!!!!! هفته چهلم  تخمين اندازه متوسط كودك شما خيلي سخت است اما يك نوزاد به طور متوسط حدود 3175 گرم وزن و حدود 60 سانتي متر طول دارد. هر روز كه مي گذرد كودك شما كمي بزرگتر مي شود، ناخنها و موهاي او هم به رشد خود ادامه مي دهند. هنوز هم استخوانهاي جمجمه او قدري از هم جدا هستند و اين بدان خاطر است كه جمجمه بتواند كمي فشرده تر شده و به راحتي از مجراي زايمان عبور كند. تا حدود يك سال پس ا...
2 دی 1390

شب یلدا

عزیز دلم سلام                         اگه بدونی این هفته چقدر واسه مامانی سخت گذشت ؟  حسابی چشم به راه فرشته کوچولوش بود. اما این فرشته ما خیلی ناقلاست و میخواد بذاره یه موقعی بیاد که دل ما واسش کلی تنگ شده باشه مگه نه ؟  خداییش این روزا خیلی کند پیش میرن .  مادر جون هم تا دیروز صبح پیشمون بود . دیروز ما رفتیم اونجا . و امشب هم که قراره بریم خونه خاله مرضی آخه امشب شب یلداست . خلاصه این مدت خاله بازی میکنیم . بابایی هم میخواد فرداشب مرخصی بگیره و بیاد کنارمون تا سه نفری جشن بگیریم !   البته شاید مادرجونی هم اومد خونمون ش...
30 آذر 1390

هفته سی و نهم

  پسل پسل قند و عسل  سلام مامانی خوبی گلم ؟ خوش میگذره بهت ؟ معلومه که بهت خیلی خوش میگذره چون تو دل مامانی جا خوش کردی و قصد اومدن نداری! ای بابا ما که دلمون واست تنگ شده کی رو باید ببینیم؟  قربونت برم که اینقدر شیطون شدی . دیشب خاله زری داشت لباسمو تو تنم پرو میکرد تو هم خوشحال از ای طرف به اون طرف میدویدی . آخرشم من نفهمیدم من قراره لباس پرو کنم یا شما فسقل خان ! فکر کنم حسابی از رنگ و آبش خوشت اومده بوداااااااااا . گلکم قراره تو تا دوشنبه هفته آینده بیای پیشمون اما این آخریا هر روزش واسم قد یه سال میگذره . این هفته باباییت عصرکاره و قرار شده من و تو تنها نمونیم یک کم مادرجون میاد اینجا یه کم ما میریم خ...
26 آذر 1390

عشق منی شیطون بلا

سلام مامانی  عزیز دلمی تو . نمیتونی تصور کنی چقدر مشتاق دیدنت شدم دیگه هاااااااااا . حدود یک ساعت دیگه میخوام ببرمت پیش خانم دکتر . میدونی الان چه شکلی ام ؟  این شکلی . خوب نگاهم کن  قول میدم اومدیم بیام شرح ما وقع رو توی ادامه مطلب بنویسم تا اون موقع حسابی مواظب خودت باش گل پسری عشق منی تو پسر طلایی. یعنی واقعا تو تا دو هفته دیگه میای پیشمون؟؟؟؟ عزیز دلم دیروز خانم دکتر از وضعیتت راضی بود . منم کلی خوشحال شدم. یه پسر سالم و قوی مثل یه دسته گل.  باورم نمیشه که اینقدر زود روزها سپری شدن! و حالا دیگه افتادم به ثانیه شماری واسه اومدنت. باباییت هم لز من ذوق زده تره و حسابی دلش واست تنگ شد...
24 آذر 1390

هفته سی و هشتم

سلام عزییییییییییزکم   خوبی مامانی ؟ فدات بشم من پسر طلا .  اگه بدونی چقدر دلم واست تنگ شده ، دیشب از فکرت تا ساعت دو و نیم خوابم نمیبرد. وای که چقدر دوست داشتم اینجا بودی .  تو هم که روز به روز داری شیطونتر و بلاتر میشی .   فدای اون انگشتای کوچولوت بشم که میچسبونی به دلم و وقتی باهاشون بازی میکنم کلی خوشحالی میکنی و بدون اینکه دستتو برداری همه جای بدنتو واسم تکون میدی.  دیگه واقعا تحمل دوریت برام سخت شده . باباییت هم بی طاقت تر از من. آخر هفته نوبت دکتر داریم قصد داشتیم امروز بریم ولی امشب ماه گرفتگیه و به صلاح نیست از خونه بریم بیرون. دعا کن این دلای...
19 آذر 1390