سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

هفته سی و دوم

سلام جیگر طلایی  خوبی مامانی ؟ خوش میگذره ؟  پریشب با هم رفتیم دکتر. این بار حسابی سورپرایز شدیم . آخه پشت در مطب نوشته بودند ورود آقایان ممنوع!!!!!!!!!!!!!!!  آخی بیچاره بابایی کلی تو ذوقش خورد و حسابی هم معطل شد . ولی خانوم دکتر از وضعیت شما خیلی راضی بود تازه گفت توی هفته سی و دوم هستی و منم کلی خوشحال شدم بین 7 تا 8 هفته دیگه میای پیشمون عسل ماماااااااااااااااان.   خلاصه منم این هفته دوباره باید از تغییر و تحولات شما بنویسم . هفته سی و دوم :  احتمالا اكنون وزن كودك شما حدود 1800 گرم و طول او هم حدود 43.2 سانتي متر است و بيشتر فضاي رحم شما را به خودش اختصاص داده...
12 آبان 1390

هفته سی و یکم

سلاااااااااااااااااااااام پسلم قند عسلم  خوبی مامانی ؟ شیطون شدی حسابی ها!!!!!!!!!!!! دیگه کم کم داری نشون میدی یه پسلی   عزیزکم این هفته ای که گذشت شما کلی تو دل مامانی ورجه وورجه کردی . تازه به صدای باباییت هم واکنش نشون میدادی و شبها که از سر کار میومد کلی سر به سرش میذاشتی !   فدای تو بشم که این قدر باهوش شدی عزیز دلم.   از این که یه جایی از بدنت رو یه وقتایی چنان فشار میدی تو دلم ، قند تو دلم آب میشه دلم میخواد بگیرمش و ولش نکنم  و کلی بوسش کنم .  و اما تغییرات جنابعالی توی این هفته :  (مامانی داریم کم کم به اومدنت خیلی نزدیک میشیم هااااااااا )  در اين هف...
7 آبان 1390

هفته سی ام

سلام عزیزکم. خوبی پسرطلا ؟ خوش میگذره ؟  هر هفته که میام سر بهت میزنم از هفته قبلش خوشحال ترم. چون کم کم میتونم توی بغلم ببینمت. گل پسرم دیشب بابایی معده اش به هم ریخته بود و حسابی حالش بد بود. ساعت یک شب بود که سه تایی (از الان تو هم حسابی ) با هم رفتیم بیمارستان و یه سرم به باباییت وصل کردن و چند تا آمپول.     طفلکی خیلی اذیت شد. منم حسابی خسته بودم اما ترجیح دادم خودم ببرمش . اگه دلگرمی های تو نبود نمیدونستم میتونم دوام بیارم یا نه. اینقدر اونجا ورجه وورجه کردی !   شیطون میخواستی ثابت کنی یه مرد کنارمه؟؟؟؟؟؟؟؟    و اما تغییر و تحول های شما توی هفته سی ام : اندازه ك...
30 مهر 1390

هفته بیست و نهم

سلام یکی یه دونه ام ، گل گلدونم  خوبی عزیز دلم؟ عاشقتم که اینقدر بزرگ شدی !!!!!!!! گلکم دیشب رفتیم دکتر . گفت پسری حسابی بزرگ شده . انگاری تشنه ات شده بود داشتی حسابی آب میخوردی. خانوم دکتر چونه ات رو نشون داد . دماغت رو و اون لبای قلوه ایتو. واااااااااااااااای که چقدر خوشگلی تو . البته مامان بیسوادت که هر چی خانوم دکتر نشون میداد نمی دید ولی شنیدنش واسم لذت بخش بود. تو ماه منی عزیزم.  راستی یه خبر خوش اونم این که داره به همبازی هات روز به روز اضافه میشه . امیر کوچولو (پسر عموت ) داره از تنهایی در میاد و مامانش میخواد واسش یه فرشته بیاره . یه فرشته مثل تو. تازه یکی از دوستای خودم هم بارداره. واااااااااااااااااااااااا...
24 مهر 1390

هفته بیست و هشتم

سلام نازدونه من ! یکی یه دونه من   روزت مبارک عزیز دل مادر .    البته دیروز روز کودک بود ولی من وقت نکردم برات چیزی بنویسم. خوبی پسر نازنینم ؟ بزرگ شدی ؟ بهت تو دل مامانی خوش میگذره ؟    پسر گلم دیروز بالاخره چیدمان اتاقت تموم شد . حسابی این چند وقت کلافه بودم تا بالاخره دیروز تونستم تمومش کنم. امیدوارم میای خوشت بیاد    گلکم شما الان بیست و هشت هفته است که با من داری زندگی میکنی تو وجود من . بعد از این همه وقت هنوز هضمش برام سخته ولی شیرینه . وقتی جای سرت یهو منو از درد به خودم میپیچونه در کنار اون درد ناخودآگاه لبخند به لبم میشینه و از این که داری بزرگ میشی با تمام وجود ...
17 مهر 1390

کاغذ دیواریشو نگاه کن

سلام بابایی شیطون ورجه ووورجه کن بابا  پسر گلم قرار بود اطاق خوشگلت رو یا رنگ کنیم یا کاغذ دیواری  بالاخره بعد کلی گشت و گذار به این نتیجه رسیدیم که کاغذش کنیم   بابایی کلی دنبال طرح گشتیم تا یک طرح خوشگل برات پیدا کردیم عزیزم بعد یک عالمه گشت و گذار و زحمت  زیر سازی اطاق برای کاغذ کردن ،  کاغذ دیواری اطاقت دیروز تموم شد هوراااااااااااااااااا گل پسر مبارکهههههههههههههه قشنگهههههههههههههههه        ...
16 مهر 1390

تاسیانه

سلام عزیز دل مامانی  خوبی پسرم ؟  تو دل مامانی بهت خوش میگذره ؟ فکر کنم دیگه کمک کم داره جات تنگ میشه ها؟  لابد کمتر تو دلم جا واسه شیطونی کردن داری ؟    دیشب مادرجون و خاله ها اومده بودن خونمون . بنده خدا ها کلی زحمت کشیده بودن واسه گل پسری تاسیانه آورده بودن . من از طرف خودم و شما ازشون تشکر میکنم که اینقدر هوامونو دارند.  چند روزیه که بالای دلم اندازه یه دایره کوچیک درد میکنه . مادرجون میگه این جای کله فسقلی توئه. قربونت برم من عزیزم با اون کله کوچیکت. یهو هوس نکنی هد بزنی پسرم. اونوقت دل من فکر کنم بترکه.  بابایی هم این چند وقت دستش به اتاق شما بند بوده تا حسابی خوشگ...
13 مهر 1390