سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

میخوایم بریم دکترررررررررر

سلام عزیز دل مادر خوبی گلم ؟ خوش میگذره بهت؟ امروز میخوام ببرمت پیش خانم دکتر تا ببینم اوضاعت رو به راه هست یا نه؟ ایشالا که روبراهی و ما رو هم میخوای خوشحال کنی !  مامانی چند روزی بود یه یه کم سرش شلوغ بود و نتونست بیاد سراغ وبلاگت . مادر و خاله مرضی هم چند روزه رفتند مشهد . و دارن کلی برامون دعا میکنند. چقدر دلم برای مشهد تنگ شده.  قرار بود با بابایی  مهر بریم ولی با اوضاعی که خانوم دکتر گفته فکر کنم من و تو حالا حالا ها باید بشینیم کنج خونه. اشکال نداره . عوضش با همدیگه کلی بازی میکنیم تا حوصله مون سر نره  دوست دارم عزیزم .  ...
5 مرداد 1390

اشکال فنی نی نی وبلاگ

سلام پسر گلللللللللللللللم  دیروز خاله زری دوبار برات پیغام گذاشت ولی هر کار کردیم فقط موضوع ارسال میشد خیلی ناراحت شدیم  حالا اگه یه روز دیگه اومد خونمون دوباره میگیم بهش برات چیزای قشنگ قشنگ بنویسه  راستی دیروز با مادر و خاله زری رفتیم کلی چیزای قشنگ برات خریدیم  داییییییییییییییییییییی سعید زود باش بیا خونمون یه عالمه چیز میز خوشگل برای نی نی مون خریدیم هاااااا نیای از دستت میره ها  فعلا بای  ...
1 مرداد 1390

پایاااااااااااااااان کار

سلام مامانی  خوبی گلم ؟ ایام به کامه ؟   این خاله مرضی انگاری از پست قبلی به دل گرفته  بهش بگو خاله مرضی مامانی فقط گفت نمی دونم چه احساسی داشتین ؟ من که حرفی نزدم  به دایی سعید هم میگیم دایی جوووووووووووووون سعید تو یه اسم خوب برا مطلب قبلی پیدا کن     اینقده هم به جون مامان با ذوق من نق نزن  نی نی ما از مامان فرشته هم به خاطر هم دلیش کمال تشکر را دارد و اما................ امروز روز آخر کاری من بود و دیگه به خاطر نی نی نازمون قراره نرم سر کار همه چیز خوب بود  تا اینکه زنگ زدم بجه های دفتر تهرن خداحافظی کنم .اونجا بود که حس کردم چقدر دلم برای کارم ...
30 تير 1390

قصه آفرینش نی نی ناز ما

سلام عزیز دل مامانی   خوبی نفسم ؟ خوش میگذره ؟ دماغت چاق هست؟ مواظب باش فقط دماغت به باباییت نره که میکشمت .   قند عسل مامان ، امروز هوس کردم داستان خلقت توی نازنینم رو برات تعریف کنم.   یه روز پنج شنبه من و بابایی حس کردیم که چند روزیه که جا خوش کردی تو دل مامانی. از اونجایی که ما هنوز یه کم برای نی نی دار شدن آماده نبودیم خیلی استرس داشتیم . راستش رو بخوای من تو رو حس میکردم ولی میترسیدم اشتباه باشه. بابایی هم از شنبه هفته بعدش عصرا میرفت سرکار و پیشم نبود که با هم بریم دکتر خلاصه باباییت دفترچه بیمه منو برد پیش دکتر و ازش خواست برام آزمایش بنویسه. از اونجا هم رفتیم آزمایشگاه و از من...
25 تير 1390