سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

اولین عروسی

سلام گل پسر طلای من این مدت که نشد بیام سراغت خیلی سرمون شلوغ بود.عید غدیر بود و عروسی فرشته ی مهربون. از یک هفته قبلش داشتیم سور و ساط عروسی رو جور میکردیم. مادر جون اینا چند روزی خونمون بودندکه به شما حسابی فاز داد. شیطون بلا تو این چند روز تنبل شده بودی از بس بغل میشدی . دیگه از راه رفتن خبری نبود. اما به محض اینکه تنها شدیم کل طول سالن رو به تنهایی راه رفتی. صبح روز عروسی هم که دایی امید و خاله مرضی و مادرجون اینا به صرف کله پاچه مهمونمون بودند . که البته جنابعالی منو یه لحظه هم رها نکردی. آخه مامان جون من فقط واسه چند دقیقه رونیکا رو بغل کردم تو که نباید اینقدر بی جنبه باشی ! شب عروسی هم که تا زمانی که پیش من بودی...
18 آبان 1391

روز عرفه ، عید قربان

سلام مموشم شیطون بلا ! این روزها حسابی بلا شدی و البته به همون اندازه شیرین . پریروز روز عرفه بود و من تصمیم گرفتم تنبلی رو کنار بذارم و شما رو ببرم دعای عرفه ! اولین بار بود که میومدی امامزاده محسن ، اولش حسابی محو آینه کاری های سقفش شدی . اما بعد کم کم شیطونیا شروع شد . یه خانمی با چادر سفید گل گلی جلومون نشسته بود تو هم همش میرفتی خودتو میمالوندی به چادرش و هی میخواستی بهش وایستی . خانمه هم که اخلاق نداشت من مجبور بودم هی بغلت کنم . بعد هم که خودتو با مفاتیح خاله صفورا سرگرم کردی و به هیچ کدوم از کتاب ها و کاغذهایی که واست برده بودم محل نمیذاشتی . من واسه اینکه جنابعالی اونجا آروم باشی ناچار بودم دائم بهت یه چیزی بدم بخوری ....
6 آبان 1391

چند قدمی راه رفتن

عزیز دلم سلام موش موشکم حسابی بلا شدی . شیرین شدی ! دلبر شدی ! خلاصه که قربون دست و پای بلوریت برم من.  عزیز دلم دیگه کم کم میخوای راه بیافتی البته باید در اصل بگم میخوای بدوی!!!!! به ثانیه های روی پا وایسادنت روز به روز اضافه میشه تازه درحین وایسادن نی نای نای هم میکنی و کلی ذوق میکنی. چند قدمی هم راه میری و میافتی. فدات بشم شیطونکم. درضمن بسیار باهوش شدی . وقتی موبایلو دستم میبینی شیرجه میزنی روش . اگه صفحه ش رو خاموش کنم چنان دادی سرم میزنی و گریه ای سر میدی که بیا و ببین. رفیق فابریک فاطمه جونی شدی و وقتی اون هست دیگه منو هم تحویل نمیگیری. جتی یادت میره بیای شیر بخوری!  عاشق وقتی هم که رو نمیدی و با د...
29 مهر 1391

سپهرجان بزرگتر میشود

سلام امید زندگیم حال و اوضاعت که به حمداله خوبه . چند روزه که واسه چند ثانیه روی پاهات می ایستی و و کلی ذوق میکنی . منم که نمیدونم باید ذوق کنم یا دلواپس بشم از بس شیطون شدی ! تازه حتما هم باید تشویقت کنم اگه حواسم بهت نباشه کلی سرو صدا میکنی تا توجه منو جلب کنی شیطون بلای من ! عزیز دلم چند روز پیش که صدای هواپیماتو با اون ظرافت تقلید کردی کلی دلم واست ضعف رفت. جوجو  نی نای، نای  هم که یاد گرفتی پدر سووخته. جوجه عاشقتم دیشب خونه مادرجون بودیم . مادرجون بعد از ده روز از مسافرت (مشهد) اومد و جنابعالی هم که خودتو لوس کردی و از بغلش پایین نمیومدی. حتی بغل خاله هم نمیرفتی . عزیز دلم میخوام چشمامو عمل کنم ...
24 مهر 1391

پسرک شیطون من (2)

سلام فدات بشم من الهی روز به روز عسل تر میشی ها . آخه اینقدر ناز و بانمک شدی که دیگه طاقت دوریت واسم خیلی سخت شده . این مدت کارای زیادی با هم کردیم . یکیش این بود که رفتیم خونه خاله جونی و جنابعالی با پسردایی هات خونه خاله رو گذاشته بودی رو سرت . آخه مامان یه کم جنبه داشته باش ! چه معنی میده آدم با پسرای شیطونی که اصلا هم همسن و سال خودش نیستند اینقدر بلاگی کنه؟ دوم اینکه رفتیم سوار اتوبوس شدیم یه مسیر طولانی و تو فقط توی اتوبوس زل زده بودی به مردم حتی شیر هم نمیخوردی . وقتی هم که چشمت افتاد به خاله زری کلی از خودت ادا اطوار دراوردی و اتوبوس بعدی رو با خنده ها و ذوقات گذاشتی رو سرت مردم هم که کیف کرده بودند. فدات بشم...
16 مهر 1391

نه ماهگیت مبارک

بازم یک ماه دیگه گذشت و تو چقدر از ماه پیش بزرگ تر شدی دو تای دیگه از اون مرواریدای سفید و خوشگلت دراومدن الان چهار تا مروارید خوشگل توی دهنته! فدات بشم من.  در عرض این یک ماه خیلی تغییر کردی . دیگه کاملا معنی امر و نهی رو میفهمی ( چقدر هم که اهمیت میدی ) . وقتی دعوات میکنم زل میزنی توی صورتم خوب نگاهم میکنی بعد میزنی زیر خنده . پدرسوووووووخته از کجا میدونی من به خنده شلم ؟ شیییییییییییییییییییییییییییییییطون شدی حسابی . دیروز از ساعت 7.5 صبح تا 10.5 شب فقط دو ساعت خوابیدی و خونه مادرجووونی رو گذاشته بوودی رو سرت ، دیروز حسابی واسه همه دلبری کردی حسابی از خودت ادا اطوار درمیاوردی و میخندیدی . اینقدر سرگرم...
8 مهر 1391

امان از شیطونیات

سلام قند عسلم جوجه شیطون و بازیگوش من که این روزا باید چهارچشمی مراقبت باشم . دیگه کم کم از دیوار راست هم بالا میری! یا باید از زیر مبل ها درت بیارم یا رفتی سراغ سیم ها !چند روز پیش هم اولین خرابکاریتو کردی و زدی دوتا از شمعدونای نازنین مامان رو خورد و خاکشیر کردی . به قول باباییت خونمون از دست جنابعالی مسجد شده .  من با جمع کردن چیزهای خونه مخالفم اما بابایی اصرار داره که جمع کنیم . منم میترسم اگه جمع نکنم خدای نکرده واسه شما اتفاقی بیفته . از یه طرف هم دلم نمیخواد وسایل رو جمع کنم تا تو به بودنشون عادت کنی . مطمئنم بزرگتر هم که بشی باز تا وسایل رو سر جاشون بچینیم واست جذابیت داره . خلاصه موندم چی کار کنم؟   چند...
30 شهريور 1391