اولین عروسی
سلام گل پسر طلای من این مدت که نشد بیام سراغت خیلی سرمون شلوغ بود.عید غدیر بود و عروسی فرشته ی مهربون. از یک هفته قبلش داشتیم سور و ساط عروسی رو جور میکردیم. مادر جون اینا چند روزی خونمون بودندکه به شما حسابی فاز داد. شیطون بلا تو این چند روز تنبل شده بودی از بس بغل میشدی . دیگه از راه رفتن خبری نبود. اما به محض اینکه تنها شدیم کل طول سالن رو به تنهایی راه رفتی. صبح روز عروسی هم که دایی امید و خاله مرضی و مادرجون اینا به صرف کله پاچه مهمونمون بودند . که البته جنابعالی منو یه لحظه هم رها نکردی. آخه مامان جون من فقط واسه چند دقیقه رونیکا رو بغل کردم تو که نباید اینقدر بی جنبه باشی ! شب عروسی هم که تا زمانی که پیش من بودی...
نویسنده :
مامان طلا
12:21




