سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

هر چی تو بزرگتر میشی من پیرتر

سلام عزیز دلم این مدت به یادگیری شنا مشغول بودم نرسیدم بهت سر بزنم شرمنده . اما شما دیگه خیلی آقا شدی . یه وقتایی میبینم خودت سر خودتو گرم میکنی . بعضی وقتا هم اینقدر جوابای منطقی به ادم میدی که دهنم باز میمونه . مثلا دیشب بابایی بهت میگه سپهر شامت تموم شد میگی نه هنوز دارم میخورم . یا  امروز به مادرجون میگی مادرجون میخوام سبزی ها رو پاک کنم بریزم تو آب فهمیدی? آخه پسر هم اینقدر بلبل زبون ! اما من حس میکنم روز به روز دارم کم حوصله تر و کم طاقت تر میشم . یه وقتایی دعوات میکنم بعد که فکر میکنم میبینم اقتضای سنته و من درک نکردم. ...
25 بهمن 1392

پروژه ناموفق پوشک گیرون

سلام عسلم این تنها باریه که واقعا مستاصل شدم . واسه از پوشک گرفتن اینبار سه روزی رو تلاش کردم که ناموفق بود. جوجه وقتی میبرمت دستشویی و میارمت خودت میگی تو شلوارت جیش نکنی ها !تو دستشویی جیش کن ! بعدشم گلاب به روتون ....... حالا که من بی خیال شدم تو تا توی پوشکت جیش میکنی میگی مامان جیش کردم . من نمیفهمم تو میفهمی ؟ نمیفهمی ؟ من نمی فهمم ؟ من میفهمم ؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خلاصه که تا حالا به عمرم اینقدر مستاصل نشدم احتمالا میذارم واسه چند ماه دیگه تا ببینم چی پیش میاد. ...
12 بهمن 1392

اولین گام در جهت استقلال

سلام قربونت برم جوجه باهوش من عسلم حدود پنج شبی میشه که دیگه توی اتاق خودت میخوابی . البته دو سه شب من و بابایی تنهات نگذاشتیم . اما دقیقا دو شب اخیر رو تنها مثل یه شیر مرد تو اتاقت خوابیدی . دیشب نصف شب بیدار شدی و چند بار صدام کردی منم که مثل جت خودمو گذاشتم بالای سرت. خدا رو شکر نمیترسی.  اما شیطون عجب اتاقی داریا این چند شبی که توش خوابیدم گفتم خوش به حالت اتاقت آرامش عجیبی به آدم میده. خب از وقایع اخیر هزار و شصت و شونصد تا تولدی بود که پشت سر گذاشتیم و به تو اساسا خیلی کیف داد. حسابی شاد بودی.  تازگی معلم بنده هم شدی و تا یه کم از پفیلا تو برداشتم چشم غره رفتی و میگی : اجازه گرفتی !!!!!!! یا اگه کسی گاز...
30 دی 1392

اولین برفی که سپهرجان دید

عزیز دلم میخواستم اول عکسای تولدتو بذارم اما دیدم اینا خیلی داغ تره . امروز یه دل سیر برف خوردی و یه دل سیر برف بازی کردی . خدایا شکرت که اصفهان باز هم عروس سفیدپوش شد. ...
17 دی 1392

گل پسرم تولدت مبارک

سلام عزیز دل مامان تولدت مبارک نازنین پسرم  خدا رو شکر که بعد از عمل وی تی گوشت اینقدر حالت خوب شده . دیگه داری تلافی اون شیطونیایی که توی اون دوران نکردی رو درمیاری. عاشقتم اینقدر بلا شدی که خدا میدونه . یه چیزایی میگی که آدم یادش میره تو فقط دوسالته . مثلا میخواستم غذا بپزم اومدی می گی مامان دوست داری بغلم کنی؟ از خنده روده بر شدم اما گفتم نه رفتی به باباییت میگی بابایی دوست داری بغلم کنی؟ یا میخوابی کنارم و دستت رو حلقه میکنی دور گردنم و میگی منم دوست دارم . دیروز واسه مادرجونی اینقدر دلبری کردی و فکر نکنم دیگه بتونه دوریتو تحمل کنه . رفتی بهش میگی مادرجون پس کی میای خونمون؟ میخواستم بهت غذا بدم میگی مادرجون...
8 دی 1392

سخت ترین روز زندگی

عزیز دلم سلام  الهی واست بمیرم که توی این مدت اینقدر ضجر کشیدی . بعد از کلی آنتی بیوتیک مصرف کردن بالاخره آقای دکتر گفتند بیفایده است و باید گوشت رو VT کنند . صبح شنبه من و بابایی با کوله باری از استرس داشتیم وسایلت رو جمع میکردیم که خودت بیدار شدی و قبراق و سرحال باهامون حرف میزدی . منم که بیشتر دلم واست میسوخت . وقتی رفتیم پشت در اتاق عمل تازه شستت خبردار شد که انگار اتفاقای بدی میخواد بیفته زدی زیر گریه و وقتی اومدن تحویلت گرفتند گریه ات با ترس مضاعف شد . جوجه خیلی سعی کردم اشکامو نبینی تا ترست بیشتر نشه . نیم ساعت بیشتر طول نکشید که به هوش اومدی و باز هم تر و باز هم گریه . تا چند ساعت بغلم رو محکم چسبیده بودی و حاضر نبودی روی ت...
25 آذر 1392

عفونت لعنتی

سلام پسرطلایی قربونت برم عسلم . کاش من جای تو مریض میشدم دیگه طاقت ندارم اینقدر زجر بکشی ؟ دوماه و اندیه که دارم فقط بهت انتی بیوتیک میدم اما عفونت لعنتی تو گوشت چسبیده و جا خوش کرده  آقای دکتر امروز باز دو دوره آنتی بیوتیک قویتر تجویز کرد اما گفت صد در صد نیاز به عمل vt داره. خیلی ساده است تو اینترنت فیلمشو دیدم . اما تو هنوز خیلی کوچولویی .  این هم از ضد حال امروزمون . بمیرم واست بهت قول دادم ببرمت دکتر بعدش واست بستنی بخرم اما دکترت اجازه نداد. کوچولوی نازنازی من .  زود خوب شو تا واست فریزرمونو غرق بستنی کنم.  جوجه طلا مامانی عاشقته اگه میتونستم جور مریضی هاتو خودم میکشیدم اما چه کنم که حتما در این هم قسمتیه ...
17 آذر 1392