سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

سومین پاییز دوست داشتنی

سلام عسل مامان فدات بشم من که با وجودت باعث شدی گذر لحظه هامو عمیق تر حس کنم . من همیشه تو پاییز دلم میگیره آخه روزا خیلی کوتاه میشن و انگار تاریکی وجود آدمو میگیره . اما خدا رو شکر این سومین پاییزیه که من خیلی کوتاه و بلندی روزاشو حس نکردم . آخه جنابعالی حسابی سرمو گرم کردی .  حالا تعجب نکن که میگم سومین پاییز آخه اون پاییزی که شما رو باردار بودم هم خیلی خاطره انگیز بود چشم به راهیش ،روزشماری ها ، شیطونی های تو توی دلم . اصلا اون پاییز یه چیز دیگه ای بود . آخی چقدر دلم تنگ شد واسه اون روزا چه حس خوبی بود کنار اون سختی های بارداری.  واسه حسن ختام چند تا عکس پاییزی ازت میذارم .    ...
3 آذر 1392

سلام با تاخیر

سلام گل مامانی  پسر طلایی روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم فوت بابابزرگ ضربه سختی واسه همه مخصوصا باباییت بود . توی اون لحظات بحرانی شما هم سخت مریض بودی  اولش سرماخوردگی و بعد اسهال ، استفراغ . همش خواب بودی و لب به غذا نمیزدی . مادامی هم که بیدار بودی دائم میخواستی بغلم باشی. اما به لطف خدا الا خیلی بهتری و کم کم داری انرژی از دست رفته ات رو جبران میکنی. راستش من هم نیت کرده بودم تا حالت کاملا خوب نشده سراغ وبلاگت نیام . خب دهه محرم رو هم سپری کردیم و شما امسال اصلا حال و حوصله روضه و شلوغی رو نداشتی. ولی با اومدن دایی سعید کلی بهت خوش گذشت و باز دوباره با اون زبون شیرینت کلی دلبری کردی. . مامانی دیگه خودت واسه خود...
24 آبان 1392

جوجه طفلکی

عزیز دلم سلام .  جوجه برخلاف اینکه کل شهریور فکر میکردم مهر ماه پر است از انگیزه مسافرت و خوشی اما در کنارش با همدیگه خیلی سختی کشیدیم. دقیقا دو سه روز قبل از مسافرت شما سرماخوردی و سفر رو با سرماخوردگی شروع کردیم . بماند که وقتی رسیدیم مشهد اینقدر سرد بود که آدم فکر میکرد زمستون شده. یکی دو روزی اونجا حالت بد بود ولی بعدش روبه راه شدی . کلی با خاله زری و خاله مرضی صفا کردی و بهت خوش گذشت و البته با رسیدن دایی سعید خوشحالیت دوچندان شد .هر چند که واسه من یه کم سخت بود چون تو در اوج شیطنت و سر به هوایی هستی و هنوز خطر رو تشخیص نمیدی واسه همین مراقبت تو این سنت خیلی سخته .  یه چیز جالبی که توی این سفر توجه ما رو به خودش ج...
30 مهر 1392

امن یجیب المضطر و اذا دعاه و یکشف سوء

عزیز دلم سلام  خاله جونی راست میگه . چند روزیه خونمون دیگه صفایی نداره . باباجان حالشون اصلا خوب نیست و متاسفانه دکتر ها قطع امید کردن. بابایی هم خیلی سعی میکنه غصه هاشو مخفی کنه اما آخرش ........ از روزی که از تهران برگشتیم امروز بابایی اولین روزیه که میره سرکار و این چند روز درگیر بیمارستان بود. جوجه من این روزا دلم میخواست فقط چند سالی بزرگ تر بودی تا ازت میخواستم دستای کوچولوتو بالا ببری و واسشون دعا کنی. آخه خدا دعای بچه ها رو زودتر مستجاب میکنه.  شما هم که قربونت برم مامانی حسابی بزرگ شدی وحوصله ات خیلی توی خونه سر میره . دیروز اومدی میگی مامان مادرجون پیشش ، زنعمو پیشش ، و خلاصه خیلی نق میزنی . منم مستاصل نمیدون...
14 مهر 1392

شیطنت های مضاعف

سلام نفسی  قربونت برم من که روز به روز شیطونتر میشی و من دپرس تر میکنی   . جیگر طلایی چند روز پیش که رفتیم تهران حسابی بهت خوش گذشت . خونه دایی امید کلی با رونیکا بازی کردید و البته حسابی هم آتیش سوزوندی . هرچند برخلاف انتظار من و باباییت اصلا توی راه اذیت نکردی . مامانی خیلی شیطونی میکنی و من تصمیم گرفتم هر جایی خواستم برم اول شما رو ببرم پارک تا حسابی انرژیت تخلیه بشه .  . آخه عسلم همه جا که نباید سر همه چیز برند .دیشب خونه دایی مجتبی اینقدر کنجکاوی کردی که من یه لحظه هم نتونستم آروم بشینم .تازه وقتی چشمت به بقیه میفته حرف شنوی هم نداری و کار خودتو میکنی .   تو رو خدا یه کم آرومتر .  چند تا ع...
9 مهر 1392

پسرک غلط غلوط

سلام فدات بشم جوجه بانمک من عاشقتم که اینقدر بلبل زبونی میکنی جوجه طلای من ! توی این بلبل زبونی هات یه سری کلمات هم غلط میگی مثل پرتقال که میگی پرگالا یا به جای کثیف میگی کفیثه ،به قابلمه میگی قامه، قبلا به توی اتاقم میگفتی تو قاتم  البته الان کامل و واضح میگی. عزیز دلم دیروز دخترای فامیل با بچه هاشون اومده بودن اینجا و جنابعالی کلی بازی کردی و امروز زودتر از همیشه خوابیدی. یه موضوعی هم از دیروز تا حالا ذهنمو به خودش مشغول کرده و اون اینه که خیلی ناراحت میشی من بچه های دیگه رو بغل کنم . تازه اسباب بازیاتم بهشون نمیدی   کلی هم دعواشون میکنی و اگه کارساز نشد به آلات جبر متوسل میشی . جوجه آخه من و باباییت که دست و دلبا...
31 شهريور 1392