سپهرسپهر، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

گل پسرم تولدت مبارک

سلام عزیز دل مامان تولدت مبارک نازنین پسرم  خدا رو شکر که بعد از عمل وی تی گوشت اینقدر حالت خوب شده . دیگه داری تلافی اون شیطونیایی که توی اون دوران نکردی رو درمیاری. عاشقتم اینقدر بلا شدی که خدا میدونه . یه چیزایی میگی که آدم یادش میره تو فقط دوسالته . مثلا میخواستم غذا بپزم اومدی می گی مامان دوست داری بغلم کنی؟ از خنده روده بر شدم اما گفتم نه رفتی به باباییت میگی بابایی دوست داری بغلم کنی؟ یا میخوابی کنارم و دستت رو حلقه میکنی دور گردنم و میگی منم دوست دارم . دیروز واسه مادرجونی اینقدر دلبری کردی و فکر نکنم دیگه بتونه دوریتو تحمل کنه . رفتی بهش میگی مادرجون پس کی میای خونمون؟ میخواستم بهت غذا بدم میگی مادرجون...
8 دی 1392

تولد تولد تولدت مبارک

جوجه طلای خاله تولدت مبارک . گرچه امسال به علت فوت پدربزرگت نمی تونیم برات جشن بگیریم اما من همینجا چند روز زودتر تولدت رو تبریک میگم تا اولین باشم. نمکدون خاله دوستت دارم یه عالمه. این روزا که دیگه یاد گرفتی مثل آدم بزرگها حرف میزنی و حتی لحن صدات رو هم مثل اونا میکنی خیلی شیرین تر و دوست داشتنی تر شدی. گرچه بابا و مامانت خیلی از شیطونی هات می نالن اما من فکر میکنم تو بچه باهوشی هستی و همه اینا می ارزه به اینکه یه کمی هم اونها اذیت بشن. خاله جون خوشحالم از اینکه الحمدلله حالت رو به راه شده و مثل قبل شدی. امیدوارم اون بیماری های دیگه هیچ وقت سراغت نیان و اگه خدای نکرده اومدن هم زود از تنت برن بیرون سرگرمی تو این روزا شده عمو پورنگ ک...
5 دی 1392

سخت ترین روز زندگی

عزیز دلم سلام  الهی واست بمیرم که توی این مدت اینقدر ضجر کشیدی . بعد از کلی آنتی بیوتیک مصرف کردن بالاخره آقای دکتر گفتند بیفایده است و باید گوشت رو VT کنند . صبح شنبه من و بابایی با کوله باری از استرس داشتیم وسایلت رو جمع میکردیم که خودت بیدار شدی و قبراق و سرحال باهامون حرف میزدی . منم که بیشتر دلم واست میسوخت . وقتی رفتیم پشت در اتاق عمل تازه شستت خبردار شد که انگار اتفاقای بدی میخواد بیفته زدی زیر گریه و وقتی اومدن تحویلت گرفتند گریه ات با ترس مضاعف شد . جوجه خیلی سعی کردم اشکامو نبینی تا ترست بیشتر نشه . نیم ساعت بیشتر طول نکشید که به هوش اومدی و باز هم تر و باز هم گریه . تا چند ساعت بغلم رو محکم چسبیده بودی و حاضر نبودی روی ت...
25 آذر 1392

عفونت لعنتی

سلام پسرطلایی قربونت برم عسلم . کاش من جای تو مریض میشدم دیگه طاقت ندارم اینقدر زجر بکشی ؟ دوماه و اندیه که دارم فقط بهت انتی بیوتیک میدم اما عفونت لعنتی تو گوشت چسبیده و جا خوش کرده  آقای دکتر امروز باز دو دوره آنتی بیوتیک قویتر تجویز کرد اما گفت صد در صد نیاز به عمل vt داره. خیلی ساده است تو اینترنت فیلمشو دیدم . اما تو هنوز خیلی کوچولویی .  این هم از ضد حال امروزمون . بمیرم واست بهت قول دادم ببرمت دکتر بعدش واست بستنی بخرم اما دکترت اجازه نداد. کوچولوی نازنازی من .  زود خوب شو تا واست فریزرمونو غرق بستنی کنم.  جوجه طلا مامانی عاشقته اگه میتونستم جور مریضی هاتو خودم میکشیدم اما چه کنم که حتما در این هم قسمتیه ...
17 آذر 1392

سپهر زیرک

آره خاله امروز میخوام از زیرکی و بلایی تو بگم. اینقدر که این چند وقت همش حرفای گنده تر از خودت میزنی و آدم رو به تعجب وامیداری. اول که هر کاری رو که ازت میخوان و دلت نمیخواد انجام بدی راحت می گی " بلد نیستم". یعنی من موندم شما نسل جدید چی میخواین بشین که از الان اینقدر بلایین. میدونی که هر چیزیو که میخوای چه جوری باید به دست بیاری اما خوشم میاد که مامان راضی دستت رو خوب میخونه و نمیزاره همچین هم دنیا فقط به کام تو باشه جوجه طلا . دیشب که زنگ زدم خونتون دیدم مامانت واسه گاز گرفتنهات تنبیه ات کرده ( که من الان نمیگم چیکار کرد که آبروش نره ). شنیدم که از مامانت که یه چیزی میخوای و بهت نمیده هی میگی "مامان تو رو خدا" تا دلش به رحم بی...
12 آذر 1392

سومین پاییز دوست داشتنی

سلام عسل مامان فدات بشم من که با وجودت باعث شدی گذر لحظه هامو عمیق تر حس کنم . من همیشه تو پاییز دلم میگیره آخه روزا خیلی کوتاه میشن و انگار تاریکی وجود آدمو میگیره . اما خدا رو شکر این سومین پاییزیه که من خیلی کوتاه و بلندی روزاشو حس نکردم . آخه جنابعالی حسابی سرمو گرم کردی .  حالا تعجب نکن که میگم سومین پاییز آخه اون پاییزی که شما رو باردار بودم هم خیلی خاطره انگیز بود چشم به راهیش ،روزشماری ها ، شیطونی های تو توی دلم . اصلا اون پاییز یه چیز دیگه ای بود . آخی چقدر دلم تنگ شد واسه اون روزا چه حس خوبی بود کنار اون سختی های بارداری.  واسه حسن ختام چند تا عکس پاییزی ازت میذارم .    ...
3 آذر 1392

شیرین زبان دوست داشتنی

عشق منی جوجه با اون زبون شیرینت . عزیزدلم خدارو شکر و صدهزار شکر که تو بازم مثل قدیم شدی و حالت خوب شده. بزنم به تخته دیگه این چند وقت تلافی روزهای بیماریتو در آوردی و کلی ما رو خوشحال کردی. جوجه طلا که این روزا راه میری و واسه خودت شعرهایی که از کتاب خوندی رو می خونی. حسنی ده شلمرود و سلیمون بابا سلیمون و خرسه و کوزه عسل و این حرفا. اینکه خودت سرگرم خوندن میشی و میری تو دنیای بچگی خیلی جذابه. گاهی فکر میکنم که اینها قویترین انگیزه بابا و مامانت واسه تحمل همه مشکلات زندگی میشه.  دعا میکنم همیشه لبهای هر سه تا تون خندون باشه و شادی و سلامتی تو زندگیتون برقرار. ...
28 آبان 1392

سلام با تاخیر

سلام گل مامانی  پسر طلایی روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم فوت بابابزرگ ضربه سختی واسه همه مخصوصا باباییت بود . توی اون لحظات بحرانی شما هم سخت مریض بودی  اولش سرماخوردگی و بعد اسهال ، استفراغ . همش خواب بودی و لب به غذا نمیزدی . مادامی هم که بیدار بودی دائم میخواستی بغلم باشی. اما به لطف خدا الا خیلی بهتری و کم کم داری انرژی از دست رفته ات رو جبران میکنی. راستش من هم نیت کرده بودم تا حالت کاملا خوب نشده سراغ وبلاگت نیام . خب دهه محرم رو هم سپری کردیم و شما امسال اصلا حال و حوصله روضه و شلوغی رو نداشتی. ولی با اومدن دایی سعید کلی بهت خوش گذشت و باز دوباره با اون زبون شیرینت کلی دلبری کردی. . مامانی دیگه خودت واسه خود...
24 آبان 1392

باز هم بیماری

سپهر عزیزم بازم خاله هنوز از بیماری قبلی خوب نشده دچار بیماری دیگه ای شدی! نمی دونم چی شده اینقدر بدن کوچولوی تو ضعیف شده و هر روز یه بیماری میگیری. یکی دو ماهی هست که فکر کنم حتی یه روز هم خوبِ خوب نبودی و همش درگیر بیماری شدی. فوت پدربزرگت هم یه استرس بزرگی بود برای بابائی و مامانیت که بیچاره ها با بیماری تو همراه بود. نمی دونم خاله چی شده که به قول مامانت بدبیاری پشت بدبیاری آوردین. اما بازم خدا رو شکر که بیماری تو همین بیماریهای فصله و قابل درمان. جوجه من فقط دیگه فکر کنم همون 10 کیلو مونده باشی و بازم اگه بری رو وزنه مثل همیشه ازت می پرسیم سپهر چند کیلوئی میگی 10 تا و اینبار هم درست از آب در میاد چون این چند وقت هیچی رشد نکردی. من ...
15 آبان 1392