آسمون زندگی مامانی و بابایی
























آسمون زندگی مامانی و بابایی

خداجون مراقب نی نی مون باش

hgfv

نوشته شده در 2 / 5 / 1392ساعت 15:04 توسط مامان طلا|

نوروز 94

شیطنت های زیر زیرکی

نوشته شده در 25 / 3 / 1394ساعت 12:02 توسط مامان طلا| |

مرد کوچیک خونه سلاممحبت

عزیز دلم خیلی وقته که نرسیدم درست حسابی وبلاگتو آپدیت کنم. از بس سرگرم شبکه های اجتماعی مجازی شدم. غمگین معذرت جوجه طلای من

و اما از مرد کوچیک خونه گفتنی زیاد داریم . اینقدر که نمیدونم از کجا شروع کنم.پسر طلای من خیلی بزرگ شدی و قدرت تحلیل مسائل اطرافتو پیدا کردی. یکی دو تا مسافرت با هم رفتیم که کلی شیرین زبونی کردی . البته ناگفته نماند که حسابی شیطونی میکنی. تو راه برگشت از همدان که بودیم باباییت عینک آفتابیشو با من عوض کرد وتو گفتی من ازین به بعد باباییت باشم و بابا ،مامانت. کلی باهامون حرف زدی در حالیکه اصلا یادت نمیرفت که جاهای ما رو عوض کردی . در عوض من دائم یادم میرفت و آخر سر هم کلافه شدم عینکو برداشتم گفتم من همون مامانی هستم.گیجدرسخوان

پریروز مامان جان زنگ زدن داشتن احوالپرسی میکردن در اومدی میگی سلام دارن خدمتتون . من موندم تو این اصطلاحو کجا شنیدی .عینک مهد کودکت هم خیلی دوست داشتی و حسابی با خاله فاطیما جور شده بودی . فقط حیف که خیلی مریض میشی و من مجبور شدم کلاس یوگا رو رها کنم و تو خونه با تو باشم. آرامبا تو بودن خلی خوب و شیرینه ولی مهدت هم یه چیزای قشنگی یاد میگرفتی که خیلی دلم سوخت نرفتی. خودت هم خیلی دوست داشتی بری هر روز صبح به باباییت میگی مهدم باز شد؟ (از بس بهونه مهد رو میگرفتی مجبور شدم بگم مهدت تعطیل شده ) خجالت

در عوض تابستون کلاس لگو ، خلاقیت و قصه های قرانی ثبت نامت کردم تا یه کم سرت گرم بشه .زیبا

جوجه من سعی میکنم وبلاگ نویسیتو دوباره شروع کنم تا خاطرات شیرین کودکیت اینجا به یادگار بمونه!بغل

 

نوشته شده در 24 / 3 / 1394ساعت 16:11 توسط مامان طلا| |

سلام عشقم ، عمرم ، نفسممحبت

فدات بشم من که اینقدر خوبی بوس. از صمیم قلبم خوشحالم که سه ساله مهمون قلب و خونه مون شدی. عزیز دلم امیدوارم 120 ساله بشی . امیدوارم بتونم خوب تربیتت کنم و در آینده یه آدم مفید تحویل جامعه بدم.آرام

عزیز دلم پاییز امسال رفتی مهد کودک . اما آلرژی امسال هم دست از سرت برنداشت و مدتهاست که سرفه اول امان تو رو و بعدش امان من و باباییتو بریده. بعضی شبا که خوابی و سرفه میاد سراغت من به جز اشک ریختن هیچ کاری از دستم برنمیاد. سرفه های شدید باعث شد تقریبا دو هفته پیش تو بیمارستان بستریت کنیم. دکتر گفت پونومونی (سینه پهلو) کردی و باید بستری بشی . اینکه چقدر به من و تو و باباییت سخت گذشت بماند . اما الان دیگه مستاصلم که چه کار کنم خوب شی. پارسال گوش امسال ریه . یه وقتایی با خودم میگم خدا تقاص کدوم گناه منو از تو داره پس میگیره . تو رو خدا زودتر خوب شو میترسم بیشتر ازین طاقت نیارم و دق کنم. گریه

 

نوشته شده در 11 / 10 / 1393ساعت 20:09 توسط مامان طلا| |

سلام فدای اون چشمای قشنگت بشم عسلممحبت

پریروز اولین روز مهد کودکت بود. کلی ذوق داشتی که بری از اتفاق مادرجونم اینجا بودن و از زیر قرآن ردت کردن. اول صبح کلی زبون واسه مادرجون ریختی و طبق معمول کلی دلبری کردی.جشن

عزیز دلم وقتی رسیدیم مهد کفشاتو درآوردی و خیلی مرتب گذاشتیش توی جاکفشی کنار کفش های بچه ها. و دویدی تو. منم نیم ساعتی توی دفتر نشستم و بعد به مربیت گفتم اجازه بدید من برم. اما مربیت ترسیدن تو دلتنگ بشی اول اجازه ندادن ولی بعد گفتن بهت بگم که میخوام برم خونه اگه خودت اجازه دادی من برم.وقرار شد من یکساعت بعد باهاشون تماس بگیرم. از شانست توی مهد جشن تولد یکی از بچه ها بود . و کلی بهت خوش گذشته بود منم یکساعت به یکساعت با مهد تماس میگرفتم و تو نمیخواستی بیای خونه.خندونک

دیروز مهد کودک میخواستن بچه ها رو ببرن سینما منتها چون شما از تاریکی می ترسی و چندان علاقه ای به دیدن کارتون نداری من نبردمت. امروز هم که فقط باهات تا دم در اومدم . و مربیت گفت لازم نیست برم تو . زیبا

جوجه من جای خالیت توی خونه خیلی مشهوده . غمگین

راستی پریشب با بابایی رفتی آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردی . خیلیییی کوتاه . من غصه م شد وقتی دیدمت خدا کنه زودتر بلند بشه گریه

عزیز دلم پریروز ا ذوقت نذاشتی ازت عکس بگیرم انشاله اول مهرماه با یونیفرمت ازت عکس میگیرم .

عاشقتم بوس بوس بوسبوسبوسبوسبوسبوس

نوشته شده در 19 / 6 / 1393ساعت 10:22 توسط مامان طلا| |

جوجه من بالاخره همت کردم عکساتو از روی گوشیم منتقل کنم کامپیوتر

اینجا حمام فین کاشانه البته نوشته بودند از ورود به داخل حوض ها خودداری شود ولی چون همه بچه ها توی آب بودند دلم نیومد بهت سخت بگبرم.

باز هم حمام فین کاشان

تله کابین گردنه حیران

ساحل رضوانشهر ما بین انزلی و آستارا

 

نوشته شده در 31 / 4 / 1393ساعت 7:08 توسط مامان طلا| |

سلام قربون اون چشمای خوشگلت برم 

جون منی شما گلم که اینقدر روز به روز بانمک تر و خواستنی تر میشی. 

خب قربون صدقه بسه بریم سراغ اصل مطلب. عزیز دلم بالاخره پس از تلاش های پی در پی تونستم از پوشک بگیرمت. از قدیم هم گفتن تا سه نشه بازی نشه.چشمک یکی دو روز اول خیلی سخت بود تو نیم ساعت یه بار جیش میکردی البته بچه های فامیل به من گفته بودن توی شرتت پوشک بگذارم که خودم به این نتیجه رسیدم در مورد تو این موضوع صدق نمیکنه و حتما باید خودتو خیس کنی تا بفهمی نباید خودتو خیس کنیخندونکخندونکخندونکخندونک و البته دیگه کل زندگیم نجس و پاکیش قاطی شدگریهگریهگریه در مورد قضیه شماره دو (پی پی) هم کلی صبوری نمودم و بالاخره از میون تموم جایزه هات دفتر فیلی و پاستل ها جواب داد. لازم به ذکر است که هنوزم جیش و پی پی تو خودت نمیگی ولی خودتو خوب نگه میداری و البته واسه پی پی یه وقتایی هم از دستت در میره. باز هم جای شکرش باقیه من به همین پیشرفتت هم راضیم . و اما بلبل زبونیات :

ماه رمضونه و اگه خدا قبول کنه من چند تایی روزه گرفتم در این اثنا هر از گاهی جنابعالی یه چیزی میخواستی بذاری دهن من و من بهت میگفتم من روزه ام نمیتونم بخورم والبته شرح میدادم که تا وقت افطار هیچ چیزی اجازه ندارم بخورم . و اما جنابعالی از این موضوع بل گرفتی و هر چیزی که باب میلت نیست میگی من روزه ام . اگر هم نخوای چیزی رو به کسی بدی میگی تو روزه ای چشمک یک نمونه ش زندایی صدیق بود که ازت بستنی میخواست و تو اونو با دایی مجتبی جمع کردی و گفتی شماها روزه این قه قهه 

عاشقتم بلبل مامان محبتبغلبوس

 

نوشته شده در 31 / 4 / 1393ساعت 6:41 توسط مامان طلا| |

جوجه من بازم سلام

اومدم از نت بیام بیرون یک دفعه یاد شیرین زبونیات افتادم

دیروز خاله مرضی اومده بود خونمون من داشتم واسش لباس جدیدمو پرو میکردم اومدی میگی مامان اول مارکشو بکن بعد بپوش هیپنوتیزم

یه قصه هم از خودت ساختی میای میگی مامان یه بمبولی بود خب ! من باید بگم خب ! بعد میگی دوتا بچه داشت . تا بچه هاش گریه میکردن بهشون می می میداد . متفکر هنوز این سوژه واست جالبه

دیشب تو ماشین عمو مهدی چشمت افتاده به مغازه بستنی شاد میگی عمو مهدی اگه جیشتو بگی واست بستنی میخرم . آخ آخ بیدار شدی من برم بای بای

 

 

نوشته شده در 12 / 4 / 1393ساعت 18:35 توسط مامان طلا| |

سلام قند عسلم . قربونت برم که هر چی پیش میره بانمک تر میشی . بغلبالاخره بعد از دوبار تلاش ناموفق برای بار سوم دست به کار شدم که از پوشک بگیرمت . روز اولش خیلی سخت بود و جنابعالی نیم ساعت یکبار جیش میکردی. روز دوم فواصلش بیشتر شده بود .البته پسرم بعد از پنج روز امروز دوساعت یکبار جیش کرد که موجبات شادی ما را فراهم نمود. جشنولی مامانی اصلا واسه پی پی پیشرفت نکردم . هر بار میخوای اینکارو بکنی کلی گریه میکنی و اصلا حاضر نمیشی بری تو دستشویی تو شورتت خرابکاری میکنی.گریهگریهگریهگریه

البته یادم رفت بگم که یه پیشرفت بزرگتر هم داشتی و اونم اینه که دو شبه پوشکت خشکه به قول خودت که میگی مامان ببین خشکه خشکه بوستشویقتشویقتشویقتشویق

خلاصه که کلا زندگی ما از دست شخص شخیص شما به فنا رفته. البته فدای سرت تو یاد بگیر هر کار میخوای بکن . اندر احوالات جنابعالی باید بگم که دو هفته پیش با دختر خاله من رفتیم شمال (جای همه دوستان خالی چشمک )و جنابعالی یه دل سیر با بچه ها بازی کردی.

مامان کلی مستقل شدی . دیگه میری روی سه پایه و دستاتو خودت میشوری اونم با صابون خندونک یه سطل هم توی سالن داریم (البته داشتیم خراب و ویروون شد از دستت ) که ازش به جای صندلی استفاده میکنی و خودت میری سر آبسردکن یخچال آب میخوری. 

خب دیگه من برم یه سری به وب دوستات بزنم چند وقته فرصت نکردم . فعلا بای 

نوشته شده در 12 / 4 / 1393ساعت 17:46 توسط مامان طلا| |

سلام پسر طلایی

یه مدت نتونستم بیام وبتو آپ کنم . ماشالا از بس که شیطونی واسه آدم انرژی نمیمونه. خوب جونم واست بگه که خیلی تغییرات بزرگی داشتی این مدت من جمله اینکه دیگه خودت یاد گرفتی سوار دوچرخه بزرگه بشی و تا حدودی پا بزنی. تشویقدیگه اینکه خودت کفشاتو پا میکنی و درمیاری .تشویقتوی پارک هم که دیگه مستقل شدی و خودت به راحتی از پله ها میری بالا و از سرسره میای پایین البته نه اون سرسره کوتاه ها همیشه دنبال سرسره های تونلی و مارپیچی هستی .جشن

 والبته هر چی از روی اپن یا کابینتها میخوای خودت میری صندلیو کشون کشون میبری و میری روش و...

از بلبل زبونیات هم که هر چی بگم کم گفتم . متاسفانه حضور ذهن ندارم خندونک آهان یادم افتاد یکی از تیشرتای بچگیات رو دستمال آشپزخونه کردم تا اومدم باهاش ماشین لباسشویی رو پاک کنم گفتی با لباس من پاک نکن عزیزم کثیف میشه .تعجب

پریشبم با باباییت بردیمت خانه کنتاکی و یه خانمی روی صورتت عکس یه پیشی کشید تو هم که قرتی نشستی و بعدشم ازمون پرسیدی خوشگل شدم؟ زیبااینقدر هم بلبل زبونی کردی که خانمه واسط ضعف کرد. محبتخلاصه که واسه خودت آقایی شدی. انشاله دفعه بعدی واست عکساتو میذارم  بوس بای

 

نوشته شده در 14 / 3 / 1393ساعت 16:47 توسط مامان طلا| |

جوجه من عکس پارسال و امسالتو میذارم ببین چقدر بزرگ شدیبغل

6ق

لغ

البته ببخشید باید زوم میکرد انشاله سال دیگهنیشخند

نوشته شده در 22 / 1 / 1393ساعت 1:31 توسط مامان طلا| |

قثغا غ 

سلام عزیز دلم . سال نوت مبارک . صد سال به این سالها .

الهی قربونت بشم که اینقدر بزرگ و نمکی شدی پسر طلای من.          

   قفنال
خوشحالم که یه سال دیگه با وجود تو شروع شد و مهمترین سین سفره هفت سینمون بودیقلب. عزیز دلم بزرگ شدنت محسوس تر شده  روز قبل سال تحویل کاغذ خودکار برداشتی و کلی نقاشی کشیدی . جالبیش اینجا بود که نمیدونم نقاشیات تصادفی میشد یا خودت با کنترل دستات میکشیدی ولی تخیلت خیلی قویه . یه چیزی شبیه ماهی کشیدی میگی مامان ببین ماهی کشیدم . متفکریه خط خرچنگ قورباغه هم کشیدی نشونم میدی میگی دایناسوره. حالا من موندم تو اصلا عکس دایناسور به عمرت دیدی؟تعجب

عزیز دلم اینقدر کارات بامزه شده که ادم دلش میخواد درسته قورتت بده . الانم که داری با شیرین زبونیات دل باباییتو میبری.خوشحالم که کارام تموم شده و حالا با ارامش میتونم واست وقت بذارم.عزیز دلم امسال مهمترین دعای من سر سال تحویل سلامتی شما بود . پارسال مخصوصا نیمه دومش هر دومون خیلی اذیت شدیم . امیدوارم سالی سرشار از برکت شادی واسه خودت و همه همسن سالات در پیش باشه .

دوستان وبلاگی سال جدید رو بهتون تبریک میگم .

نوشته شده در 4 / 1 / 1393ساعت 13:34 توسط مامان طلا| |

البته همه عکسا داغ داغ نیستند یه سری مربوط به سال 92 میشه که حیفم اومد اینجا نذارمشون.

یس

بقیه اش رو توی ادامه مطلب میذارم


ادامه مطلب
نوشته شده در 4 / 1 / 1393ساعت 13:33 توسط مامان طلا| |

سلام قند عسلم

تازگی ها رفتاراتت عجیب غریب شدن. من موندم درمقابل بعضی از کارهات چه واکنشی نشون بدم که شیوه تربیتیم مثمر ثمر واقع بشه. اولا که اخیرا وقتی مشغول یه خرابکاری هستی هر چی صدات میکنم حتی برنمیگردی و بی توجهی میکنی. وقتی هم که تهدیدت میکنم که مثلا سپهر نکن وگرنه کتک میخوری میای صاف صاف تو چشمام زل میزنی و میگی کتک میخوام و تا نزنم هم که بیخیال نمیشی! خلاصه که مامانی نمیدونم چه رفتاری باهات داشته باشم تاحالا بیشتر از صد بار لیوان آبتو خالی کردی رو میز نه تذکر فایده داره نه کتک نه محرومیت . من آخه با این لجبازیات چیکار کنم . عمو پورنگ هم که دیگه واست جذابیتشو از دست داده و سرگرمت نمیکنه .حتی یه جاهایی بهت میگم عمو پورنگ رو خاموش میکنم میگی خاموشش کن گریهگریهگریهگریهگریه

خدا رو شکر با خرید کردن هم میونه خوبی نداری . بیرون که میریم هر جا خودت خواستی میری و اجازه نمیدی دستتو بگیریم. در پاساژ رو هم که میبینی میگی نریم تو ! وارد کوچه هم که میشیم میگی نریم خونه .وقتی من کار دارم فقط دور و بر منی . اصلا میونه خوبی با اسباب بازیات نداری ناراحت اسباب بازیات وسایل آشپزخونه است . همشون جاشون وسط سالنه. 

میدونی خیلی تا عید نمونده اما من نمیدونم چرا اصلا حوصله ندارم . البته تا حد زیادی هم مربوط به عید سالهای اخیره که حوصلم بدجوری سر میرفت. بابایی یه وقتایی میگه ببرمتون مسافرت اما ماشاله جنابعالی اینقدر همکاری میکنی که من خونه رو به هر جایی ترجیح میدم

نوشته شده در 9 / 12 / 1392ساعت 18:00 توسط مامان طلا| |

سلام جوجه دوست داشتنی من. خاله جون امروز بعد از مدتها اومدم سروقت وبلاگت که به روزش کنم و کلی واست مطلب نوشتم که این اینترنت نامرد قطع شد و همه مطالب من به فنا رفت گریهگریه حالا فکرشو بکن که من باید دوباره از اول فکر کنم و مطلب بنویسم.ناراحت

اما اشکال نداره فدای سرت. خاله جون این روزها که تو بزرگتر شدی و مامانت پیرتر چشمک منم از دیدن هر دو تون لذت میبرم. قلبمامانت همچین باتجربه شده که نگو و نپرس. خودش نمی دونه که هر روزی که میگذره صبورتر و باحوصله تر از قبل شده و روش زندگیش به کلی تغییر کرده. تشویققبلا شاید به خاطر خودش کاری رو می کرد اما الان به خاطر تو از دلش میگذره و من به نظرم این بهترین راه برای ساخته شدن آدمهاست. چون هیچ کس دیگه ای توی زندگی وجود نداره که آدم به خاطرش بتونه اینهمه گذشت داشته باشه. من از این لحاظ به مامان تو و همه مامانهای دنیا تبریک میگم (هرچند که خودم جسارت مامان شدن رو ندارم چشمک).

جوجه طلای من هنوز مهد کودک نرفته مثل بچه های مهد با آب و تاب حرف زدن رو یاد گرفتی جوری حرف میزنی که دلم می خواد درسته قورتت بدم. ازت که چیزی می پرسم به جای آره گفتن می گی آاااااره (با همون لحن خودت).زبان یا همش حرف که میزنی تاکید میکنی که : فهمیدی؟ میتونی؟ دیدی؟ و از این قبیل کلمات. تازه شنیدم که بابات دعوات کرده بوده بعدش که اومده از دلت دربیاره و باهات کلی حرف زده گفته حالا بیا یه بوس به بابایی بده تو هم راهتو کشیدی رفتی و گفتی حوصله ندارم قهر خنده

خوب کردی خاله فقط هروقت حوصله داشتی بوسش کن از خود راضی. توی اون پستش که برات نوشته بودم و پرید از مامانت گفته بودم که این چند وقت مشغول یاد گرفتن شنا شده و شناگر قابلی شده تو هم از این طریق کلی با مادرجونت روزها خوش گذروندی. مژهخوش بحالت که مامان بزرگ داری خدا حفظشون کنه.

الان که نزدیک عید شده یادم میاد که همین دیروز بود که مامانت واسه عید کلی خونتونو قشنگ کرده بود و تو هم کلی ذوق و شوق داشتیهورا. الان هم که لباس عیدت رو خریدن و تو اولین نفری هستی که از هولش دراومدی.فرشتهتو هم وارد سه سالگی شدی و دیگه داری برای خودت مردی میشی و شبها هم تو اتاق خودت تنها می خوابی آفرین

شنیدم که دیشب زود خوابیدی و ساعت 4 صبح رفتی مامانتو از خواب بیدار کردی و گفتی مامان پاشو چقد می خوابی بیا بازی کنیم. آره جوجه فسقلی؟ بغل

شعرها رو هم که دیگه کامل می خونی حیف که نمیشه فایل صوتی اینجا گذاشت وگرنه صدای شعر خوندنتو میذاشتم تا همه لذت ببرن. فدات.ماچماچبامن حرف نزن

 

 

نوشته شده در 29 / 11 / 1392ساعت 11:52 توسط خاله مرضی| |

سلام عزیز دلم

این مدت به یادگیری شنا مشغول بودم نرسیدم بهت سر بزنم شرمندهخجالت . اما شما دیگه خیلی آقا شدی . یه وقتایی میبینم خودت سر خودتو گرم میکنی . بعضی وقتا هم اینقدر جوابای منطقی به ادم میدی که دهنم باز میمونه . مثلا دیشب بابایی بهت میگه سپهر شامت تموم شد میگی نه هنوز دارم میخورم . یا  امروز به مادرجون میگی مادرجون میخوام سبزی ها رو پاک کنم بریزم تو آب فهمیدی? متفکرآخه پسر هم اینقدر بلبل زبون ! اما من حس میکنم روز به روز دارم کم حوصله تر و کم طاقت تر میشم . گریهیه وقتایی دعوات میکنم بعد که فکر میکنم میبینم اقتضای سنته و من درک نکردم.خجالت

نوشته شده در 25 / 11 / 1392ساعت 19:32 توسط مامان طلا| |


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

Design By : RoozGozar.com

Others